تبليغاتX
روزها...

امشب ، براي اولين بار ، دلم نمي خواد از پله ي شب بالا برم و به صبح برسم...

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:40 توسط همراز


احساس خستگي مي كنم...

نمي دونم تصميم درستي گرفتيم يا نه ، شايد هر دومون به يك استراحت فكري دو ماهه احتياج داشته باشيم !

 

فقط نمي دونم چرا دلم شور مي زنه...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:46 توسط همراز


مهم نيست كجاي دنيا زندگي مي كنيم ، مهم اينه كه آدم هاي خوب همه جاي اين دنيا وجود دارند ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:40 توسط همراز


شايد من " ين ين " آرزوهاي تو نبودم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:26 توسط همراز


دلت براي من مي سوزه ، مگه نه ؟!...

منو ببخش كه مدام مي زنم زير قولمو و حرفهايي مي زنم كه ديگه شيرين و دلچسب نيستن برات !

 

ديشب ازم قول گرفتي به آخرش فكر نكنم ، بازم مثل هميشه همون مينايي بشم كه شيفته ي تو بود ، همون اميرحسيني بشي كه عاشق من بود ، همون مامان و بابايي بشيم كه عاشقانه فاطمه كوچولوشون رو مي پرستيدن ، همون بابا اميرحسين شيطوني كه هميشه همدست خانوم كوچولو بود و از ديوار راست بالا ميرفت ، همون مامان ميناي مهربوني كه دوست داشت يه عالمه بچه داشته باشه و هميشه بغض ميكرد وقتي بابايي جدي مي شد و ابروهاشو گره ميزد و با اخم مي گفت: " فقط يك بچه خانوم ، تمام ! "  ، همون مينا جونم و اميرحسينم و آروم قلبم و آرامش هر لحظه ام و ... ، همون فداي اشكهاي زلالت و بميرم براي نگاه نجيبت و ...

 

گفته بودم اين روزها ، وقتي گريه مي كنم ، از قلبم تا كف دستم تير مي كشه و داغ ميشم و دستام مي لرزه و تمام تنم بي جون ميشه ... گفته بودي ذره ذره تنم رو مي بوسي و براي اشك هام مي ميري و بدن داغم رو توي آغوشت محكم مي گيري و آروم ِ آرومم مي كني ...

 

آخه چرا بايد تموم بشه ، چرااا ؟؟؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 18:48 توسط همراز


حق با توست !

قصه ي ماه و دريا هميشه زيباست... هميشه ...

و بايد آرام آرام سر كشيد اين روزهاي آخر را ، درست مثل نوشيدن يك فنجان قهوه ي داغ ، اما تلخ...!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:25 توسط همراز |


اگه باشي با نگاهت ، ميشه از حادثه رد شد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:31 توسط همراز


تو همه جاي اين خونه هستي ... همه جا هستي ...

خودت بگو ... من چطور مي تونم از اين همه بگذرم؟!

 

مي دونم حرفهاي اون همه اش بهونه است ، تو خسته شدي ، از من ، از خودت ، از همه چيز ...

ولي اين راهش نبود كه منو له كني تا خودت رها بشي ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:22 توسط همراز


مي دونم برات هيچ اهميتي نداره اگه بدوني تمام ديشب رو تا صبح توي تب مي سوختم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:39 توسط همراز


ياد من نبودي اما ، من به ياد تو شكستم

غير تو كه دوري از من ، دل به هيچ كسي نبستم...

 

هم ترانه ياد من باش

بي بهانه ياد من باش...

 

پ ن : ديگه گريه آرومم نمي كنه !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:38 توسط همراز


وقتي مامانم زل زد توي چشمام و گفت: " يه چيزي داره زجرت ميده مينا ، اون چيه ؟! "

دلم مي خواست محكم بغلش كنم و بزنم زير گريه و بهش بگم كه چقدر مي ترسم ، بهش بگم دارم تنها ميشم ، بگم كه تمام آرزوهامو داره باده مي بره ، بگم پايان قصه ي ماه و دريا تلخه ، تلخه ، تلخه...........

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:39 توسط همراز


وقتي تو با من نيستي ، از من چه مي ماند ؟

از من جز اين هر لحظه فرسودن ، چه مي ماند ؟

 

از من چه مي ماند جز اين تكرار پي در پي

تكرار من در من ، مگر از من چه مي ماند ؟!...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:17 توسط همراز


من...ديگه هيچي نمي خوام...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:8 توسط همراز


ذهنم آرومه ، دلم نگران !

ممنون كه باهام حرف زدي و همه چيزو بهم گفتي...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:51 توسط همراز


وقتي حس كني حتي ديوار هاي خونه هم نگاهشون نامحرمه ، مي فهمي كه ديگه زير دوش حمام هم نمي توني گريه كني...!

از حالا به بعد بايد توي خودت اشك بريزي ، خوبيش اينه كه ديگه مجبور نيستي مدام عينك بزني تا نكنه چشماي قرمز ِ ورم كرده تو كسي ببينه و پا پيچت بشه و تو مجبور باشي رديف رديف دروغ به هم ببافي تا فقط نگي داري ذره ذره مي شكني...

مي دوني دلم چي مي خواد ؟

دلم مي خواد همون سايتي باشم كه الان داري طراحيش مي كني !!!

 

شايد تو بخندي ... ولي من دارم گريه مي كنم ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:20 توسط همراز


دستامو با احساس تو بستم

من ، بي نهايت با تو هم دستم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:2 توسط همراز


هميشه همين طوريه !

حرف كه مي زني ، انگار با صداي آرومت ، ذره ذره  توي گوشم ورد مي خوني و من طلسم ميشم و با پاي خودم ميام بين دستات و انگار لذت همه ي دنيا زير پوست لبهاي داغ تو جمع شده تا منو از خودم بيخود كنه ، تا هم آرومم كنه هم بيقرار ، تا ريشه مو از هر چيز و هر كجا بكنه و مثل همون پيچك نيلوفري ، آروم آروم بييچم دور ساقه ي تنت و از بوييدنت و بوسيدنت نه فقط سير نشم ، كه با لمس انگشتاي داغت روي تنم ، يك بيابون تشنه تر هم بشم...

...

مي دوني همسفر ،

هميشه همين طوريه ... هميشه ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:55 توسط همراز


چقدر حرفهاي امروزت به دلم نشست...

كاش مي دونستي با تمام وجود وابسته ي مهربوني هاتم !

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:23 توسط همراز |


هيچ ميدوني آرزويي كه ديشب قبل از خواب كردم ، تنها آرزوي شب آرزوهام بود ؟!

آرزو كردم خوابتو ببينم ، خواب ببينم با مني ، داري باهام حرف مي زني ، آرزو كردم توي خواب ببينم مثل هميشه  – گرم و پر حرارت –  منو به آغوش گرفتي و دستتو روي موهام مي كشي و نوازشم مي كني و ازم مي خواي كه آروم باشم چون تو پيش مني...

آرزو كردم توي خواب ببينم داري بهم ميگي ...

ولي خوابتو نديدم !

 

من خيلي بچه ام كه به هر بهونه اي اشك هام جاري ميشه ، نه ؟...

كاش حوصله شو داشتي و بهم مي گفتي كجاي كارم اشتباه بود...!

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:52 توسط همراز


 دلم ميخواد برگردم به گذشته و براي هميشه توي جي صفر روزهاي اول عاشقي مون بمونم ...!

مي دوني خيلي دارم غصه مي خورم ، مگه نه ؟

يه كاري كن همسفر ... يه كاري كن !

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:24 توسط همراز